یوسف...

 

برادران یوسـف وقتـی می‌خواسـتند یوسف را به چـاه بیفکنند، یوسف لبـخندی زد.یهودا (یکی از برادران) پرسید: چـرا خندیدی؟ اینجا که جای خـنده نیـست! یوسـف گفت: روزی در فکر بودم چگونه کسـی می‌تواند به من اظهار دشـمنی کند با اینکه برادران نیرومندی دارم! اینک خداوند همین برادران را بر من مسلط کرد، تا بدانم کهنباید به هیچ بنده ای تکیه کرد...

 

برگرفته از وبلاگ : http://amour8498.persianblog.ir/

/ 1 نظر / 11 بازدید
f2mz

عالی :(