داستانک 2 کفش های قرمز

دخترک طبق معمول هر روز ،جلوی ویترین کفش فروشی ایستاد و به کفش های قرمز رنگ با حسرت نگاه کرد. بعد به جعبه های چسب زخمی که در دست داشت خیره شد و یاد حرف پدرش افتاد...اگه تا پایان ماه ، هر روز بتونی تمام چسب های زخمی که داری رو بفروشی، آخر ماه کفش های قرمزرو برات می خرم.
دخترک به کفش ها نگاه کرد و با خودش گفت: یعنی من باید دعا کنم  که هر روز ،دست و پا یا صورت 100 نفر زخم بشه تا...و بعد شانه هایش را بالا انداخت و به راه افتاد و گفت: نه، خدا نکنه...اصلا کفش نمی خواهم....
/ 1 نظر / 13 بازدید
مرجان

سلام ... وبلاگ زيبايي داري اگر افتخار ميدي به من سر بزن راستي اگر ميخواي منو با نام ((بهترين محصولات پزشکي)) لينک کن و در قسمت نظرات محصول اطلاع بده و بگو با چه نامي لينکت کنم منتظرتم . . .