به جای اینکه چندین وبلاگ بخوانید این وبلاگ را چندین بار بخوانید

یه داستان کوتاه

برگرفته از وبلاگ دوست خوبم محسن صحّت

www.bebin-zarar-nadare.blogfa.com

زنگ مدرسه به صدا در اومد.بچه ها آروم آروم صف هاشونو تشکیل دادن و با نظم خاصی وارد کلاساشون شدن.

کلاس دوم دبستان ب کلاسی بزرگ اما با ساختی کهن و یک درب قدیمی که گاهی برای ورودو خروج دانش آموزا مشکل ایجاد میکرد.زنگ ریاضی بود و همهدآروم سر جاهاشون نشسته بودن به جز یه نفر یه دختر زیبا با مقنعه ای که معلوم بود از سال پیش براش باقی مونده اما با این حال به زیبایی اون دخترک اضافه میکرد.

"تق تق"صدای کفش های معلم ریاضی که همیشه زودتر از خودش وارد کلاس میشد.معلم آروم پشت میزش نشستو شروع کرد به حضور و غیاب کردن,وقتی کارش تموم شد با جذبه ی خاصی خاصی گفت:دفتر مشق رو میز,و از میز اول مسایل حل شده توسط بچه هارو نگاه کرد تا اینکه به میز دوم وسط کلاس رسید

معلم:بازم که مشقاتو تو یه دفتر کثیف انجام دادی آخه چند دفعه باید بهت تذکر بدم"

دخترک:خانم به خدا همشونو درست حل کردم فقط...,فقط ..." و سرشو پایین انداخت

معلم: نه مثل اینکه تذکر فایده ای نداره باید به اولیای تو خبر بدم که چه دختر نا منظمی دارن"

معلم با همان جدبه ی خاص خود سریع خودشو به میز جلو در رسوند که البته زیاد هم از میز دوم وسط کلاس دور نبود.

تا در حال نوشتن شد صدای دخترک را شنید که با لحن کودکانه اش گفت:خانم اجازه هست بیام پیشتون؟؟؟"

معلم که کمی هم عصبانی شده بود گفت:بیا ببینم چی کار داری!!!"

دخترک:خانم خواستم بگم اگه دعوتنامه مینویسید خواهش میکنم برای پدرم بنویسید نه مادرم"

معلم کنجکاوانه پرسید: برای چی؟"

دخترک ادامه داد:آخه چند وقته مادرم مریضه و حتی نمیتونه سر کار بره چه برسه به اومدنش به مدرسه

گفتم برای بابام بنویسید چون مادرم گفته بابام بعد جنگیدن با آدمای بد رفته پیش خدا

گفتم برای بابام بنویسید که لااقل با این دعوتنامه پیش ما بیادو از پیش خدا برام یه دفتر نو بیاره که مجبور نشم دفتر مشق داداش کوچیکمو پاک کنمو توش مسایل ریاضیمو انجام بدم

معلم نتونست جلوی خودشو بگیره و از شدت بغض فریاد بلندی زدو اشکش سرازیر شد و کلاس رو به سرعت ترک کرد و در این حال توی دل خودش میگفت:

کاش میدانستم

بله اون دخترک فرزند مردی بود که در راه خاک وطنش جانش را فدا کرد

 




:: برچسب‌ها: جالب

نویسنده : آرش خسروی
تاریخ : ۱۳٩۱/٤/٢٧